۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه
× وی آی پی ×
با تو کل کل و برد و باخت واسه ما باخته/جهان شاهینو واسه جنگ با کوچیکا نساخته
درود بر شاهین نجفی !
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه
تو نیستی
توو این خونه هوایی نیست
غروبایی که غمگینم
نفسی اگه با من هست
هوای توئه توو سینم
خیالت با منه هرشب
قفس می سازم از یادت
دلی که خونه از غصت
هنوزم خیلی می خوامت
کسی جاتو نمیگیره
هنوزم پای تو هستم
مثه درهای این خونه
چشامم رو همه بستم
تو نیستی و لبای من
فقط عکست رو می بوسه
تو رو انقدر بوسیدم
که عکست داره می پوسه
غروبایی که غمگینم
نفسی اگه با من هست
هوای توئه توو سینم
خیالت با منه هرشب
قفس می سازم از یادت
دلی که خونه از غصت
هنوزم خیلی می خوامت
کسی جاتو نمیگیره
هنوزم پای تو هستم
مثه درهای این خونه
چشامم رو همه بستم
تو نیستی و لبای من
فقط عکست رو می بوسه
تو رو انقدر بوسیدم
که عکست داره می پوسه
همیشه برای شاهین نجفی احترام خاصی قائل بودم و هستم. با این ویدیوی "بعد از تو" هم که دوچندان شد. واقعن دمش گرم
همه چی خوبه... همه چی آرومه... روزای خوبی داره میاد و میره ... و بیشتر از همیشه به آینده امیدوارم....
بعد از حمله به صفحات الملك عبدالله ملك الانسانية و العربیه و ملکه بریتانیا و گوگل و پادشاه این کشور اون کشور ! یک کمی آروم گرفتم و دارم درس می خونم !
کی میخواد این شیطونیام تموم شه خدا میدونه !
نمی دونم چرا دستم به نوشتن نمی ره... الان
شاید توو پست بعد یه داستانکی نوشتم !
۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه
حالا بیا و درستش کن !!!
امروز برگشت... بعد از یک سال که غیبش زده بود
خودش نبود ولی سایش همه جا بود
بعد از ظهر قبل از اینکه برم بیرون مثل همیشه رفتم دوش بگیرم
از حموم اومدم بیرونو با حوله روی مبل لم دادم
موزیک پخش می شد
گوشیم بالا سرم بود که صدا خورد
یه اس ام اس از کسی که شمارش رو ذخیره نکردم
ولی انگار 4 رقم آخرش آشنا بود
اصلن دوست نداشتم حتا بهش فکر کنم که اونه
نوشته بود که فروردین اومد... و من تو و آزرده بودم... منو ببخش...
یه همچین چیزایی !
تو ماشین بهش اس ام اس دادم
خدا ببخشه... اما به جا نیاوردم..
چند ساعت گذشت...اس ام اس نداد... دوباره اس ام اس دادم
که دیدم تماس گرفت
با دستپارچگی ولی با لحنی خونسرد !
گفتم الو... بله...؟
گفت سلاممممممممم علی آقای گل گلاب... خوبی مهندس
وای خودش بود !
اصلن به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم: شما؟ (با لحن کاملن جدی)
گفت: اممم ... خب .... چیزه.... ببخشید اس ام اس رو اشتباهی فرستادم ...
من: در حالی که قیافم شکل ! شده بود ادامه دادم: خواهش می کنم...و در حال قطع کردن تماس بودم که شنیدم گفت نشناختی؟
گفتم نه
گفت باشه ببخشید.
...
یه نفس راحت کشیدم
اما می شناختمش و صد در صد اونم خودشو مثل من زده بود به نفهمیدن
صد در صد اون اس ام اس رو اشتباهی ارسال نکرده بود
اما حتا خیال اینکه اس ام اس اشتباهی ارسال شده بود هم خوشحالم می کرد
به همین خیالا بودم که رسیدم پیش دوستم و داشتیم با هم می حرفیدیم که یهو اس ام اس اومد
یه آب دهنی قورت دادم و همین طور که به صورت دوستم نگاه می کردم نیشم باز شد
ادامه دادم ... دو دقه بعد یکی دیگه اس ام اس اومد!
حالا یه بار سایلنت نذاشتما
دو دقه بعد یکی دیگه اومد !
بحثو پیچوندمو به بهونه ی کارتریج پرینتر از مغازه زدم بیرون
دو تا اس ام اس اولی از یکی از رفقا بود !
خب خدا رو سپاس !
اما سومی خودش بود!
یه نگاهی به این ور و اون ور کردم و بغ کردم و شروع کردم به خوندنش:
سلام... (فلانیم)... ببخشید خودمو معرفی نکردم... امیدوارم ببخشی و ....
از این حرفا
دو بار دستم رفت بهش اس ام اس بدم که آخه با چه رویی تو اس ام اس میدی؟ آخه با چه رویی من بهت اس ام اس بدم؟
چند سال از اولین باری که بم گفت دوست دارم می گذشت...
بعد ها شنیده بودم چشش یکی از دخترای دانشگاهو گرفته..
یه جورایی چند سال دنبالم بود...
سعی می کردم هرجایی که اون میره من نرم و خودمو اونورا ظاهر نمی کردم...
تقریبا یک سال میشد که بعد از اون همه ابراز علاقه از طرف اون و با کلی دعوا و فحش و بد و بیراه و حتا تهدید از طرف من قول داده بود دیگه پیداش نشه
اما کیه که نشناستش
من کسی رو نمی خوام که اگه یکی رو در کنار من قرار بدی و بگی یکیشونو انتخاب کن طرف دو دل بشه یا شک کنه
من کسی رو می خوام که اگه حق انتخاب بین من یا یکی دیگه ...
اصن چرا یکی دیگه ؟
همه ی دنیا رو بهش بدن
منو انتخاب کنه
ولی این نمی فهمه
خیال می کنه همه چیز بچه بازیه
بدم میاد از کسایی که دوست داشتن و عشق ورزیدن و به شوخی میگیرن
راستش خودم بعد از اون قضایا عذاب وجدان داشتم
دوست نداشتم سال نو با کسی قهر باشم یا دلخوری وجود داشته باشه
اما نمی دونم چه جوری از دلش بیرون بیارم که پر رو نشه!
آدم بی جنبه ایه
فکر می کنه هر لطفی که بهش می کنم نشانه ی دوست داشتنه و علاقس...
خداییش این پشتکار رو میذاشت در هر کاری الان مدال میگرفت.
پ.ن: اینم از شانس منه خره !
خودش نبود ولی سایش همه جا بود
بعد از ظهر قبل از اینکه برم بیرون مثل همیشه رفتم دوش بگیرم
از حموم اومدم بیرونو با حوله روی مبل لم دادم
موزیک پخش می شد
گوشیم بالا سرم بود که صدا خورد
یه اس ام اس از کسی که شمارش رو ذخیره نکردم
ولی انگار 4 رقم آخرش آشنا بود
اصلن دوست نداشتم حتا بهش فکر کنم که اونه
نوشته بود که فروردین اومد... و من تو و آزرده بودم... منو ببخش...
یه همچین چیزایی !
تو ماشین بهش اس ام اس دادم
خدا ببخشه... اما به جا نیاوردم..
چند ساعت گذشت...اس ام اس نداد... دوباره اس ام اس دادم
که دیدم تماس گرفت
با دستپارچگی ولی با لحنی خونسرد !
گفتم الو... بله...؟
گفت سلاممممممممم علی آقای گل گلاب... خوبی مهندس
وای خودش بود !
اصلن به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم: شما؟ (با لحن کاملن جدی)
گفت: اممم ... خب .... چیزه.... ببخشید اس ام اس رو اشتباهی فرستادم ...
من: در حالی که قیافم شکل ! شده بود ادامه دادم: خواهش می کنم...و در حال قطع کردن تماس بودم که شنیدم گفت نشناختی؟
گفتم نه
گفت باشه ببخشید.
...
یه نفس راحت کشیدم
اما می شناختمش و صد در صد اونم خودشو مثل من زده بود به نفهمیدن
صد در صد اون اس ام اس رو اشتباهی ارسال نکرده بود
اما حتا خیال اینکه اس ام اس اشتباهی ارسال شده بود هم خوشحالم می کرد
به همین خیالا بودم که رسیدم پیش دوستم و داشتیم با هم می حرفیدیم که یهو اس ام اس اومد
یه آب دهنی قورت دادم و همین طور که به صورت دوستم نگاه می کردم نیشم باز شد
ادامه دادم ... دو دقه بعد یکی دیگه اس ام اس اومد!
حالا یه بار سایلنت نذاشتما
دو دقه بعد یکی دیگه اومد !
بحثو پیچوندمو به بهونه ی کارتریج پرینتر از مغازه زدم بیرون
دو تا اس ام اس اولی از یکی از رفقا بود !
خب خدا رو سپاس !
اما سومی خودش بود!
یه نگاهی به این ور و اون ور کردم و بغ کردم و شروع کردم به خوندنش:
سلام... (فلانیم)... ببخشید خودمو معرفی نکردم... امیدوارم ببخشی و ....
از این حرفا
دو بار دستم رفت بهش اس ام اس بدم که آخه با چه رویی تو اس ام اس میدی؟ آخه با چه رویی من بهت اس ام اس بدم؟
چند سال از اولین باری که بم گفت دوست دارم می گذشت...
بعد ها شنیده بودم چشش یکی از دخترای دانشگاهو گرفته..
یه جورایی چند سال دنبالم بود...
سعی می کردم هرجایی که اون میره من نرم و خودمو اونورا ظاهر نمی کردم...
تقریبا یک سال میشد که بعد از اون همه ابراز علاقه از طرف اون و با کلی دعوا و فحش و بد و بیراه و حتا تهدید از طرف من قول داده بود دیگه پیداش نشه
اما کیه که نشناستش
من کسی رو نمی خوام که اگه یکی رو در کنار من قرار بدی و بگی یکیشونو انتخاب کن طرف دو دل بشه یا شک کنه
من کسی رو می خوام که اگه حق انتخاب بین من یا یکی دیگه ...
اصن چرا یکی دیگه ؟
همه ی دنیا رو بهش بدن
منو انتخاب کنه
ولی این نمی فهمه
خیال می کنه همه چیز بچه بازیه
بدم میاد از کسایی که دوست داشتن و عشق ورزیدن و به شوخی میگیرن
راستش خودم بعد از اون قضایا عذاب وجدان داشتم
دوست نداشتم سال نو با کسی قهر باشم یا دلخوری وجود داشته باشه
اما نمی دونم چه جوری از دلش بیرون بیارم که پر رو نشه!
آدم بی جنبه ایه
فکر می کنه هر لطفی که بهش می کنم نشانه ی دوست داشتنه و علاقس...
خداییش این پشتکار رو میذاشت در هر کاری الان مدال میگرفت.
پ.ن: اینم از شانس منه خره !
۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه
...یه سال از این دوری گذشت... قصه به اخر نرسید...
هفت سین خالی از یه سین
دیوان حافظ توو بغل
تا که تو از راه نرسی
نه شعر میخونم نه غزل
تو باید از راه برسی
به مرز و بوم این دیار
تا از حضورت حس کنم رسیده عطر نوبهار
روزی که از راه برسی
زمستون از پا در میاد
هفت سین خالی از یه سین
سایه ی دستاتو میخواد
تن پوش تازه بر تن
گم شدنم توو آینه
وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز من ِ
تن پوش تازه بر تن
گم شدنم توو آینه
وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز من ِ
دلم ازت جدا نشد
نفس تو رو نفس کشید
یه سال از این دوری گذشت
قصه به آخر نرسید
به آرزوی دیدنت
هفته به هفته نو شدم
جمله ی باز میبینمش
وعده من شد به خودم
تو داری از راه میرسی
زمستون از پا در میاد
هفت سین خالی از یه سین
سایه ی دستاتو میخواد
تن پوش تازه بر تن
گم شدنم توو اینه
وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز من ِ
«رها اعتمادی»
دیوان حافظ توو بغل
تا که تو از راه نرسی
نه شعر میخونم نه غزل
تو باید از راه برسی
به مرز و بوم این دیار
تا از حضورت حس کنم رسیده عطر نوبهار
روزی که از راه برسی
زمستون از پا در میاد
هفت سین خالی از یه سین
سایه ی دستاتو میخواد
تن پوش تازه بر تن
گم شدنم توو آینه
وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز من ِ
تن پوش تازه بر تن
گم شدنم توو آینه
وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز من ِ
دلم ازت جدا نشد
نفس تو رو نفس کشید
یه سال از این دوری گذشت
قصه به آخر نرسید
به آرزوی دیدنت
هفته به هفته نو شدم
جمله ی باز میبینمش
وعده من شد به خودم
تو داری از راه میرسی
زمستون از پا در میاد
هفت سین خالی از یه سین
سایه ی دستاتو میخواد
تن پوش تازه بر تن
گم شدنم توو اینه
وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز من ِ
«رها اعتمادی»
۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه
سال نو
سالی پر از بهترین ها رو براتون آرزومندم
پر از مهر و محبت
پر از سلامتی و تندرستی
به زیبایی بهار
به گرمی تابستون
به تنوع پاییز
و سپیدی برف زمستون
پر از مهر و محبت
پر از سلامتی و تندرستی
به زیبایی بهار
به گرمی تابستون
به تنوع پاییز
و سپیدی برف زمستون
* پیشاپیش سال 2571 شاهنشاهی 7034 میترایی 3750 زردشتی 1391 خورشیدی را شادباش میگویم هرچند قریب 1400 سال است که بذر دروغ و کین بسرزمین من رخنه کرده ... هرچند قریب 1391 سال است که هجرت میگذرد ولی مردم سرزمین من ... 5649 سال پیش از هجرت نوروز را جشن میگرفتند 2347 سال پیش از هجرت خدای یکتا را ستایش میکردند و دروغ را زشت میپنداشتند 1185 سال پیش از هجرت کوروش دوستی و مهرورزی را در میان جهانیان گستراند آری پیشینه سرزمین بسی بیشتر از 1391 سال است " نوروز خجسته " * منبع
۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه
حماقت
تو خیابونای این شهر پُر ِ از حماقتِ..
امروز که داشتم تو این شهر قدم میزدم واقعا داشت حالم بهم می خورد..
هر روز که میگذره عزمم برای رفتن بیشتر میشه..
امروز چند تا از سایت هایی که باهاشون سر کار داشتم بسته شدن..
یعنی برای ما ها.. برای ایرانی ها..
می فهمی که..
چی بگم از حماقت این مردم..
کل کوچه و خیابونا پر شده از پوستر های تبلیغاتی..
همه جا اسپیکرهای چند تیکه بستن و دارن محسن یگانه و خواجه امیری و ... پخش می کنن.. یه سری دختر به قول خودشون بد حجاب هم نگه داشتن ورودی دکونشون یا همون ستادشون..
موندم چرا الان زلزله نمیاد..
آره تا یه هفته همه چیز آزاده..
یاد دو سال پیش افتادم..
نیمه شب با چند تا از بچه ها راه افتادیم و رفتیم سمت جایی که همیشه پاتوق دانشجوها و جووناست..
خیابون بسته شده بود.. همه در حال رقص و آواز بودن.. ملت از ماشیناشون پیاده شده بودن.. داشتن می رقصیدن.. همه ماشینا ولومُ داده بودن بالا..
چه شبی بود.. همه شاد و سر زنده..
انگار انقلاب شده بود..
مامورا میگفتن به ما گفتن امشب ملتُ آزاد بزارید و کسی رو نگیرید..
فرداش که شد و اون نمایش مسخره اتفاق افتاد.. بعدازظهرش در عین ناباوری و بهت از نتیجه ی آرا سرگردون تنها پاشدم و رفتم سمت همون منطقه..
چی شده بود..
انگار رو شهر گرد مرده ریختن..
چی شده بود اون ملتی که تا دیشب شاد بود و می رقصید..
انگار همه افسردگی گرفته بودن..
تا امروز که بازم رفتم همون جا..
هیچ چیز تغییر نکرده بود..
تو چهره ی مردم این شهر میشه نا امیدی رو دید..
نه از فرداشون بلکه از امروزشون..
چی بودیم.. چی شدیم.. از همه بدتر چی میشیم.. !!
پ.ن: هر چیزی در این دنیا پایانی داره جز حماقت...
امروز که داشتم تو این شهر قدم میزدم واقعا داشت حالم بهم می خورد..
هر روز که میگذره عزمم برای رفتن بیشتر میشه..
امروز چند تا از سایت هایی که باهاشون سر کار داشتم بسته شدن..
یعنی برای ما ها.. برای ایرانی ها..
می فهمی که..
چی بگم از حماقت این مردم..
کل کوچه و خیابونا پر شده از پوستر های تبلیغاتی..
همه جا اسپیکرهای چند تیکه بستن و دارن محسن یگانه و خواجه امیری و ... پخش می کنن.. یه سری دختر به قول خودشون بد حجاب هم نگه داشتن ورودی دکونشون یا همون ستادشون..
موندم چرا الان زلزله نمیاد..
آره تا یه هفته همه چیز آزاده..
یاد دو سال پیش افتادم..
نیمه شب با چند تا از بچه ها راه افتادیم و رفتیم سمت جایی که همیشه پاتوق دانشجوها و جووناست..
خیابون بسته شده بود.. همه در حال رقص و آواز بودن.. ملت از ماشیناشون پیاده شده بودن.. داشتن می رقصیدن.. همه ماشینا ولومُ داده بودن بالا..
چه شبی بود.. همه شاد و سر زنده..
انگار انقلاب شده بود..
مامورا میگفتن به ما گفتن امشب ملتُ آزاد بزارید و کسی رو نگیرید..
فرداش که شد و اون نمایش مسخره اتفاق افتاد.. بعدازظهرش در عین ناباوری و بهت از نتیجه ی آرا سرگردون تنها پاشدم و رفتم سمت همون منطقه..
چی شده بود..
انگار رو شهر گرد مرده ریختن..
چی شده بود اون ملتی که تا دیشب شاد بود و می رقصید..
انگار همه افسردگی گرفته بودن..
تا امروز که بازم رفتم همون جا..
هیچ چیز تغییر نکرده بود..
تو چهره ی مردم این شهر میشه نا امیدی رو دید..
نه از فرداشون بلکه از امروزشون..
چی بودیم.. چی شدیم.. از همه بدتر چی میشیم.. !!
پ.ن: هر چیزی در این دنیا پایانی داره جز حماقت...
۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه
با مویی؟! (ba moiee) !!!!!
بعضی موقع ها هست که آدم فکر چیزی رو نمی کنه ولی اون اتفاق می افته
واسه من که همیشه اینطوری بوده
سر ظهر اونم واسه درسی که اصلا ازش خوشم نمیاد رفتم سر کلاس
از بس استاده خود درگیری داره کسی باهاش واحد برنمی داره
منم مجبور شدم باهاش بردارم
یعنی اصلا خودم برنداشتم آموزش برداشت !
اولین جلسم بود
از پله ها که داشتم بالا می رفتم و همین جوری توی حال خودم بودم که شنیدم یکی منو صدا زد
فلانی... فلانی...
برگشتم
بههههه
سلام.. کجایی تو..
یکی از همکلاسی های قدیمی رو دیدم فکر کنم 7 سالی می شد که همدیگرو ندیده بودیم
ظاهرش اصلا عوض نشده بود ولی به من می گفت که به سختی شناختمت
بعد از احوال پرسی
پرسید چه درسی داری؟
فهمیدم چند تا درسو با همیم
خوشحال شدم و رفتیم بالا
رسیدیم سر کلاس که دیدم یکی وایساده بر و بر داره منو نیگا می کنه
از نوک کفش تا بالاترین تار مو ! (موهام سیخکی بود ! یه بیست سانتی از سرم فاصله داشت !)
جلوی درب وایسا بود و مات نه می ذاشت کسی بره نه بیاد
خشکش زده بود
منم یه لحظه گفتم یعنی کیه؟ خیلی آشناست!
رفیقم که پیشم بود گفت نشناختی؟
فلانیه دیگه!؟!؟!
بعد هم دو دستی اومد و منو چسبید
تازه دو زاریم افتاد
یکی از کسایی بود که شاید اصلا دوست نداشتم ببینمش
دوره ی دبیرستان با هم همکلاس بودیم
2 سال خودشو کشت
یه جورایی .........
مثلا می گفت دوست دارم
پسر بدی نبود
از لحاظ قیافه که خب ایده آل بود
خیلی ها اون زمان تو کفش بودن
پسرها خودشون می دونن دوره ی دبیرستان چه اتفاقاتی که نمی افته.. دوره ی بلوغ و .... بله دیگه...
همیشه هوامو داشت
باورتون نمیشه چند بار واسه خاطر من دست به یقه شده بود و کار به کتک کاری بیرون مدرسه هم کشیده بود
از این و اون میشنیدم که پشت سرم چقدر هوامو داره
اون دوران قبل از زمان عاشق شدنم بود و درسم فوق العاده عالی بود
هر وقت سر کلاس ریاضی، فیزیک، یا حتی درسای تخصصی چیزی می گفتم اولین نفری بود که با صدای بلند تایید می کرد... بعد از حل مساله بلند دست می زد..
خلاصه داستان داشتیم !
جاشم همیشه عوض میکرد
همیشه نیمکت جلوی من بود
یه روز بهم گفت
از من خوشت میاد؟
این موضوع رو جلوی جمع گفت و همه منتظر بودن که من چی میگم تا شلوغ کنن
منم با خنده گفتم
اگه موهاتو سیخ کنی و مشکی بپوشی آره.. چرا که نه..
نگاهش خیلی جالب بود.. انگار داشت با چشماش می خندید..
صبح روز بعدش خواب موندم و کلاس اول رو نرفتم..
خب میشناختنم و با اینکه دیر اومدم ولی راه دادن بیام تو..
وقتی رفتم سر کلاس باورتون نمیشه
موهاشو سیخ کرده بود .. سر تا پا مشکی پوشیده بود..
اومدم تو دستمو گرفت..
دستم و کشیدم و گفتم باورم نمیشه .. تو دیوونه ای...
روزای آخر مدرسه بود چند روز مونده بود تا فارغ تحصیل شدن..
کنار پنجره وایساده بودم و داشتم بیرونو نگاه می کردم
دست یکی رو روی شونه ی راستم حس کردم.. اومد کنارم وایسادو مثل من به بیرون نگاه کرد.. صورتش رو که برگردوند سمتم دیدم چشاش خیس شده..
پسر فوق العاده با احساسی بود..
بعد این همه سال...
هفت سال گذشت
اون روز که بعد از سال ها دیدمش
کلی ریش داشت و سر تا پا مشکی پوش..
همون مدل مویی رو که من دوست داشتم داشت.. سیخ سیخی !!!
......
.......
........
سه نفری رفتیم سر کلاس..
اینقدر محیطش برام سنگین بود که باورتون نمیشه..
سنگینی نگاهی رو روم احساس می کردم..
جزوه ی کنار صندلیم افتاد.. برگشتم که برش دارم.. دیدم همین جوری زل زده بهم...
استاد تو طول کلاس بارها اسمش و آورد.. گفت فلانی امروز حواست به درس نیستا..
دو جلسه به همین منوال گذشت..
استاد دیر اومده بود و عصابی هم بود..
اون روز اون ته کلاس نشسته بود و من جلو.. بعد از آنتراک دادن استاد البته سر کلاس!
پاشد بهم گفت فلانی باز هم ما رو تحویل نمیگیری؟
سکوت کردم
دوباره گفت اینقدر پیش اون نشین بابا بیا پیش ما هم بشین
من: آخه نمی دونی این رفیق ما یه چیزیه!
(خدایی بدون منظور گفتم)
بدون توجه به استاد داد زد تو یه چیز دیگه ای هستی نه اون
سرم رو که برگردوندم دیدم استاد با سیبیل های هرکول پوآروییش داره ما رو دید میزنه
هیچکدوممون متوجهش نشده بودیم !!!
استاد اخراجش کرد
رفت بیرون ولی بدتر از همه نگاه های دخترا بود
کلاس که تموم شد رفتم پایین تو محوطه با بچه ها نشسته بودم که دیدم اومد و کنارم نشست
خلوت که شد من موندم و اون
داستانش رو برام تعریف کرد...
بعد از دبیرستان دانشگاه رفت و سریع بعدش سربازی..
از دوران دبیرستان گفت...
چنان با ذوق داستان هایی رو که من دیگه داشتم فراموشش می کردم رو برام تعریف می کرد .. که انگار همین دیروز بود..
همه رو با جزئیات به یاد داشت...
هنوز هم دوسم داشت..
فهموندم بهش که نمیشه.. یعنی نمی تونم ... با حسرت بهم نگاه می کرد..
تنها کلامش این بود که هرگز نمی تونم فراموشت کنم...
....
پ.ن: من نمی دونم هی میگن ویتامین سی بخور سرما نخور ! روزی یه پارچ پرتقال.. بعدشم سیب.. کیوی.. لیمو.. نارنگی... و.... می خورم ولی
باز سرما خوردم !!!!
دیگه حالم بد شد از بس سوپو نخود و عدس خوردم!
دیروز چند سیخ کباب زدیم به بدن کلی فاز داد
چیه آخه همش سوپ !
اشتراک در:
پستها (Atom)



