۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه
حماقت
تو خیابونای این شهر پُر ِ از حماقتِ..
امروز که داشتم تو این شهر قدم میزدم واقعا داشت حالم بهم می خورد..
هر روز که میگذره عزمم برای رفتن بیشتر میشه..
امروز چند تا از سایت هایی که باهاشون سر کار داشتم بسته شدن..
یعنی برای ما ها.. برای ایرانی ها..
می فهمی که..
چی بگم از حماقت این مردم..
کل کوچه و خیابونا پر شده از پوستر های تبلیغاتی..
همه جا اسپیکرهای چند تیکه بستن و دارن محسن یگانه و خواجه امیری و ... پخش می کنن.. یه سری دختر به قول خودشون بد حجاب هم نگه داشتن ورودی دکونشون یا همون ستادشون..
موندم چرا الان زلزله نمیاد..
آره تا یه هفته همه چیز آزاده..
یاد دو سال پیش افتادم..
نیمه شب با چند تا از بچه ها راه افتادیم و رفتیم سمت جایی که همیشه پاتوق دانشجوها و جووناست..
خیابون بسته شده بود.. همه در حال رقص و آواز بودن.. ملت از ماشیناشون پیاده شده بودن.. داشتن می رقصیدن.. همه ماشینا ولومُ داده بودن بالا..
چه شبی بود.. همه شاد و سر زنده..
انگار انقلاب شده بود..
مامورا میگفتن به ما گفتن امشب ملتُ آزاد بزارید و کسی رو نگیرید..
فرداش که شد و اون نمایش مسخره اتفاق افتاد.. بعدازظهرش در عین ناباوری و بهت از نتیجه ی آرا سرگردون تنها پاشدم و رفتم سمت همون منطقه..
چی شده بود..
انگار رو شهر گرد مرده ریختن..
چی شده بود اون ملتی که تا دیشب شاد بود و می رقصید..
انگار همه افسردگی گرفته بودن..
تا امروز که بازم رفتم همون جا..
هیچ چیز تغییر نکرده بود..
تو چهره ی مردم این شهر میشه نا امیدی رو دید..
نه از فرداشون بلکه از امروزشون..
چی بودیم.. چی شدیم.. از همه بدتر چی میشیم.. !!
پ.ن: هر چیزی در این دنیا پایانی داره جز حماقت...
امروز که داشتم تو این شهر قدم میزدم واقعا داشت حالم بهم می خورد..
هر روز که میگذره عزمم برای رفتن بیشتر میشه..
امروز چند تا از سایت هایی که باهاشون سر کار داشتم بسته شدن..
یعنی برای ما ها.. برای ایرانی ها..
می فهمی که..
چی بگم از حماقت این مردم..
کل کوچه و خیابونا پر شده از پوستر های تبلیغاتی..
همه جا اسپیکرهای چند تیکه بستن و دارن محسن یگانه و خواجه امیری و ... پخش می کنن.. یه سری دختر به قول خودشون بد حجاب هم نگه داشتن ورودی دکونشون یا همون ستادشون..
موندم چرا الان زلزله نمیاد..
آره تا یه هفته همه چیز آزاده..
یاد دو سال پیش افتادم..
نیمه شب با چند تا از بچه ها راه افتادیم و رفتیم سمت جایی که همیشه پاتوق دانشجوها و جووناست..
خیابون بسته شده بود.. همه در حال رقص و آواز بودن.. ملت از ماشیناشون پیاده شده بودن.. داشتن می رقصیدن.. همه ماشینا ولومُ داده بودن بالا..
چه شبی بود.. همه شاد و سر زنده..
انگار انقلاب شده بود..
مامورا میگفتن به ما گفتن امشب ملتُ آزاد بزارید و کسی رو نگیرید..
فرداش که شد و اون نمایش مسخره اتفاق افتاد.. بعدازظهرش در عین ناباوری و بهت از نتیجه ی آرا سرگردون تنها پاشدم و رفتم سمت همون منطقه..
چی شده بود..
انگار رو شهر گرد مرده ریختن..
چی شده بود اون ملتی که تا دیشب شاد بود و می رقصید..
انگار همه افسردگی گرفته بودن..
تا امروز که بازم رفتم همون جا..
هیچ چیز تغییر نکرده بود..
تو چهره ی مردم این شهر میشه نا امیدی رو دید..
نه از فرداشون بلکه از امروزشون..
چی بودیم.. چی شدیم.. از همه بدتر چی میشیم.. !!
پ.ن: هر چیزی در این دنیا پایانی داره جز حماقت...
۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه
با مویی؟! (ba moiee) !!!!!
بعضی موقع ها هست که آدم فکر چیزی رو نمی کنه ولی اون اتفاق می افته
واسه من که همیشه اینطوری بوده
سر ظهر اونم واسه درسی که اصلا ازش خوشم نمیاد رفتم سر کلاس
از بس استاده خود درگیری داره کسی باهاش واحد برنمی داره
منم مجبور شدم باهاش بردارم
یعنی اصلا خودم برنداشتم آموزش برداشت !
اولین جلسم بود
از پله ها که داشتم بالا می رفتم و همین جوری توی حال خودم بودم که شنیدم یکی منو صدا زد
فلانی... فلانی...
برگشتم
بههههه
سلام.. کجایی تو..
یکی از همکلاسی های قدیمی رو دیدم فکر کنم 7 سالی می شد که همدیگرو ندیده بودیم
ظاهرش اصلا عوض نشده بود ولی به من می گفت که به سختی شناختمت
بعد از احوال پرسی
پرسید چه درسی داری؟
فهمیدم چند تا درسو با همیم
خوشحال شدم و رفتیم بالا
رسیدیم سر کلاس که دیدم یکی وایساده بر و بر داره منو نیگا می کنه
از نوک کفش تا بالاترین تار مو ! (موهام سیخکی بود ! یه بیست سانتی از سرم فاصله داشت !)
جلوی درب وایسا بود و مات نه می ذاشت کسی بره نه بیاد
خشکش زده بود
منم یه لحظه گفتم یعنی کیه؟ خیلی آشناست!
رفیقم که پیشم بود گفت نشناختی؟
فلانیه دیگه!؟!؟!
بعد هم دو دستی اومد و منو چسبید
تازه دو زاریم افتاد
یکی از کسایی بود که شاید اصلا دوست نداشتم ببینمش
دوره ی دبیرستان با هم همکلاس بودیم
2 سال خودشو کشت
یه جورایی .........
مثلا می گفت دوست دارم
پسر بدی نبود
از لحاظ قیافه که خب ایده آل بود
خیلی ها اون زمان تو کفش بودن
پسرها خودشون می دونن دوره ی دبیرستان چه اتفاقاتی که نمی افته.. دوره ی بلوغ و .... بله دیگه...
همیشه هوامو داشت
باورتون نمیشه چند بار واسه خاطر من دست به یقه شده بود و کار به کتک کاری بیرون مدرسه هم کشیده بود
از این و اون میشنیدم که پشت سرم چقدر هوامو داره
اون دوران قبل از زمان عاشق شدنم بود و درسم فوق العاده عالی بود
هر وقت سر کلاس ریاضی، فیزیک، یا حتی درسای تخصصی چیزی می گفتم اولین نفری بود که با صدای بلند تایید می کرد... بعد از حل مساله بلند دست می زد..
خلاصه داستان داشتیم !
جاشم همیشه عوض میکرد
همیشه نیمکت جلوی من بود
یه روز بهم گفت
از من خوشت میاد؟
این موضوع رو جلوی جمع گفت و همه منتظر بودن که من چی میگم تا شلوغ کنن
منم با خنده گفتم
اگه موهاتو سیخ کنی و مشکی بپوشی آره.. چرا که نه..
نگاهش خیلی جالب بود.. انگار داشت با چشماش می خندید..
صبح روز بعدش خواب موندم و کلاس اول رو نرفتم..
خب میشناختنم و با اینکه دیر اومدم ولی راه دادن بیام تو..
وقتی رفتم سر کلاس باورتون نمیشه
موهاشو سیخ کرده بود .. سر تا پا مشکی پوشیده بود..
اومدم تو دستمو گرفت..
دستم و کشیدم و گفتم باورم نمیشه .. تو دیوونه ای...
روزای آخر مدرسه بود چند روز مونده بود تا فارغ تحصیل شدن..
کنار پنجره وایساده بودم و داشتم بیرونو نگاه می کردم
دست یکی رو روی شونه ی راستم حس کردم.. اومد کنارم وایسادو مثل من به بیرون نگاه کرد.. صورتش رو که برگردوند سمتم دیدم چشاش خیس شده..
پسر فوق العاده با احساسی بود..
بعد این همه سال...
هفت سال گذشت
اون روز که بعد از سال ها دیدمش
کلی ریش داشت و سر تا پا مشکی پوش..
همون مدل مویی رو که من دوست داشتم داشت.. سیخ سیخی !!!
......
.......
........
سه نفری رفتیم سر کلاس..
اینقدر محیطش برام سنگین بود که باورتون نمیشه..
سنگینی نگاهی رو روم احساس می کردم..
جزوه ی کنار صندلیم افتاد.. برگشتم که برش دارم.. دیدم همین جوری زل زده بهم...
استاد تو طول کلاس بارها اسمش و آورد.. گفت فلانی امروز حواست به درس نیستا..
دو جلسه به همین منوال گذشت..
استاد دیر اومده بود و عصابی هم بود..
اون روز اون ته کلاس نشسته بود و من جلو.. بعد از آنتراک دادن استاد البته سر کلاس!
پاشد بهم گفت فلانی باز هم ما رو تحویل نمیگیری؟
سکوت کردم
دوباره گفت اینقدر پیش اون نشین بابا بیا پیش ما هم بشین
من: آخه نمی دونی این رفیق ما یه چیزیه!
(خدایی بدون منظور گفتم)
بدون توجه به استاد داد زد تو یه چیز دیگه ای هستی نه اون
سرم رو که برگردوندم دیدم استاد با سیبیل های هرکول پوآروییش داره ما رو دید میزنه
هیچکدوممون متوجهش نشده بودیم !!!
استاد اخراجش کرد
رفت بیرون ولی بدتر از همه نگاه های دخترا بود
کلاس که تموم شد رفتم پایین تو محوطه با بچه ها نشسته بودم که دیدم اومد و کنارم نشست
خلوت که شد من موندم و اون
داستانش رو برام تعریف کرد...
بعد از دبیرستان دانشگاه رفت و سریع بعدش سربازی..
از دوران دبیرستان گفت...
چنان با ذوق داستان هایی رو که من دیگه داشتم فراموشش می کردم رو برام تعریف می کرد .. که انگار همین دیروز بود..
همه رو با جزئیات به یاد داشت...
هنوز هم دوسم داشت..
فهموندم بهش که نمیشه.. یعنی نمی تونم ... با حسرت بهم نگاه می کرد..
تنها کلامش این بود که هرگز نمی تونم فراموشت کنم...
....
پ.ن: من نمی دونم هی میگن ویتامین سی بخور سرما نخور ! روزی یه پارچ پرتقال.. بعدشم سیب.. کیوی.. لیمو.. نارنگی... و.... می خورم ولی
باز سرما خوردم !!!!
دیگه حالم بد شد از بس سوپو نخود و عدس خوردم!
دیروز چند سیخ کباب زدیم به بدن کلی فاز داد
چیه آخه همش سوپ !
۱۳۹۰ آذر ۸, سهشنبه
\/\/\/\/|/\/\/\/\
روزها میگذرند ولی با حسرت ..
حسرت به کسی که 4 قدم آن طرف تر هر شب با یک نفر همخواب می شود ..
روزهای من پر است از حسرت های جوانی.. حسرت چیزهایی که تنها در ایران ممنوع است..
شاید اگر جای دیگر .. کشور دیگر.. یا آدم های دیگر بودند دنیا اینقدر دلگیر نبود.. شاید به قول او جبر است و باید ساخت چاره چیست؟
روزهای من پر است از حسرت روزهایی که بی تو هدر رفت.. روزهایی که اگر نبودی یادت بود.. اگر بودی همه چیز بود..
شاید نشنوی .. شاید نبینی.. شاید حتی ندانی.. چه روزهایی را از دست دادم..
وقتی جایی بودم که تو هم بودی همان بس بود.. از نفس کشیدن در آن هوا .. از بودن کنارت.. از وجودت.. از خود خود خودت لذت می بردم..
به دور از همه .. به دور از نگاه ها به چشمانت خیره می شدم تا خودم را پیدا کنم.. خودم را که در برق چشمانت در وجودت گم شده بودم..
آری بد روزگاری بود.. روزها برایم سال و سال ها قرن.. ولی خوب مانده ام .. هنوز همان پسر قدیم.. هنوز هم وقتی استاد قدیمم من را میبیند و با لبخندی بر لب به من می گوید اخم کن از خنده روده بر می شوم.. هنوز هم گاهی با توام.. نه زیاد ولی هستم.. چه قدر سخت است هر روز از کنار جایی عبور می کنم که روزها خودم و شب ها فکرم آنجا بود.. تعطیلات عید بدترین خبر بود.. ندیدنت آن هم دو هفته.. هر دو آمدیم .. تا آخرین روز.. یادت هست؟
رفتم سر میزت از نشستن در جایت لذت می بردم..
دست کردم زیر میز برگه ای را دیدم.. اسمت در بالایش می درخشید.. با خود گفتم بر می دارم.. برای یادگاری... ولی دلم نیامد.. چه طور بعد از این من باشم ولی بی تو.. چه طور صبح ها از خواب برخیزم بدون فکر به تو.. این دیوانه کننده است..
خیلی حسرت می خورم.. این روزها دو برابر شده.. حالا اگر کسی عاشق پیشه را ببینم که نا امید است می دانم چه طور او را به وصال برسانم.. حالا می دانم وقتی یک نفر تمام زندگیت می شود ترک او سخت نیست بلکه محال است.. ولی من همیشه برای چیزهای محال ساخته شده ام.. این را زندگی به من آموخت وقتی که تنها 8 سال داشتم ولی همه چیز را درک می کردم.. مجبور بودم در جایی باشم که نمی خواهم.. کنار کسی که دوستش ندارم.. ولی حیف که قول داده بودم.. که پسر خوبی باشم.. این را تو به من آموختی .. زمانی که روی سینه ات بودم و مرا می فشردی و هر دو می لرزیدیم.. آه که چقدر یک انسان می تواند پلید باشد.. قسم خوردم.. چند ماهی است.. اما به کسی نگفتم.. شما هم نگویید.. که انتقام آن روزها را از تو بگیرم.. روزهایی که از هر شبی سیاه تر بودند.. برای پسری به قول بعضی ها حساس.. احساسی.. و صد البته زود رنج.. خب معلوم است دیگر ته تقاری است و لوس.. طبیعی است.. بزرگ می شود..
اما من بزرگ شده بودم از همان روزی که آن همه سختی و فشار را تحمل کرده ام..
پدر بزرگ یادت هست؟ می گفتی این سختی ها برایت خوب است.. آینده ی خوبی داری.. لبخندی به لب و آتشی در درون.. این بود حال من.. ولی مثل همیشه در چهره ام احساسم معلوم نبود..
دلتنگم برای روزهایی که بی تو گذشت.. ولی گذشت.. اینقدر متنفرم از این جمله.. "گذشته ها گذشته.." .. این جمله اصولا برای "ماست مالی" به کار می رود..
حال من مانده ام و ظاهری آرام ولی باطنی خروشان.. این است حاصل دو دهه زندگی.. زندگی به من چیزهای زیادی آموخت.. آموخت که راحت دل نبندم.. هر واکنشی را با واکنش مناسب پاسخ دهم.. به راحتی همه را دوست داشته باشم ولی به آسانی عاشق نشوم..
روزگار گل و بلبلی است ..
روزهایی سرشار از نفرت و دوستی.. کینه و عشق.. هر چه هست.. به قول پیر مراد " این نیز بگذرد " ...
حسرت به کسی که 4 قدم آن طرف تر هر شب با یک نفر همخواب می شود ..
روزهای من پر است از حسرت های جوانی.. حسرت چیزهایی که تنها در ایران ممنوع است..
شاید اگر جای دیگر .. کشور دیگر.. یا آدم های دیگر بودند دنیا اینقدر دلگیر نبود.. شاید به قول او جبر است و باید ساخت چاره چیست؟
روزهای من پر است از حسرت روزهایی که بی تو هدر رفت.. روزهایی که اگر نبودی یادت بود.. اگر بودی همه چیز بود..
شاید نشنوی .. شاید نبینی.. شاید حتی ندانی.. چه روزهایی را از دست دادم..
وقتی جایی بودم که تو هم بودی همان بس بود.. از نفس کشیدن در آن هوا .. از بودن کنارت.. از وجودت.. از خود خود خودت لذت می بردم..
به دور از همه .. به دور از نگاه ها به چشمانت خیره می شدم تا خودم را پیدا کنم.. خودم را که در برق چشمانت در وجودت گم شده بودم..
آری بد روزگاری بود.. روزها برایم سال و سال ها قرن.. ولی خوب مانده ام .. هنوز همان پسر قدیم.. هنوز هم وقتی استاد قدیمم من را میبیند و با لبخندی بر لب به من می گوید اخم کن از خنده روده بر می شوم.. هنوز هم گاهی با توام.. نه زیاد ولی هستم.. چه قدر سخت است هر روز از کنار جایی عبور می کنم که روزها خودم و شب ها فکرم آنجا بود.. تعطیلات عید بدترین خبر بود.. ندیدنت آن هم دو هفته.. هر دو آمدیم .. تا آخرین روز.. یادت هست؟
رفتم سر میزت از نشستن در جایت لذت می بردم..
دست کردم زیر میز برگه ای را دیدم.. اسمت در بالایش می درخشید.. با خود گفتم بر می دارم.. برای یادگاری... ولی دلم نیامد.. چه طور بعد از این من باشم ولی بی تو.. چه طور صبح ها از خواب برخیزم بدون فکر به تو.. این دیوانه کننده است..
خیلی حسرت می خورم.. این روزها دو برابر شده.. حالا اگر کسی عاشق پیشه را ببینم که نا امید است می دانم چه طور او را به وصال برسانم.. حالا می دانم وقتی یک نفر تمام زندگیت می شود ترک او سخت نیست بلکه محال است.. ولی من همیشه برای چیزهای محال ساخته شده ام.. این را زندگی به من آموخت وقتی که تنها 8 سال داشتم ولی همه چیز را درک می کردم.. مجبور بودم در جایی باشم که نمی خواهم.. کنار کسی که دوستش ندارم.. ولی حیف که قول داده بودم.. که پسر خوبی باشم.. این را تو به من آموختی .. زمانی که روی سینه ات بودم و مرا می فشردی و هر دو می لرزیدیم.. آه که چقدر یک انسان می تواند پلید باشد.. قسم خوردم.. چند ماهی است.. اما به کسی نگفتم.. شما هم نگویید.. که انتقام آن روزها را از تو بگیرم.. روزهایی که از هر شبی سیاه تر بودند.. برای پسری به قول بعضی ها حساس.. احساسی.. و صد البته زود رنج.. خب معلوم است دیگر ته تقاری است و لوس.. طبیعی است.. بزرگ می شود..
اما من بزرگ شده بودم از همان روزی که آن همه سختی و فشار را تحمل کرده ام..
پدر بزرگ یادت هست؟ می گفتی این سختی ها برایت خوب است.. آینده ی خوبی داری.. لبخندی به لب و آتشی در درون.. این بود حال من.. ولی مثل همیشه در چهره ام احساسم معلوم نبود..
دلتنگم برای روزهایی که بی تو گذشت.. ولی گذشت.. اینقدر متنفرم از این جمله.. "گذشته ها گذشته.." .. این جمله اصولا برای "ماست مالی" به کار می رود..
حال من مانده ام و ظاهری آرام ولی باطنی خروشان.. این است حاصل دو دهه زندگی.. زندگی به من چیزهای زیادی آموخت.. آموخت که راحت دل نبندم.. هر واکنشی را با واکنش مناسب پاسخ دهم.. به راحتی همه را دوست داشته باشم ولی به آسانی عاشق نشوم..
روزگار گل و بلبلی است ..
روزهایی سرشار از نفرت و دوستی.. کینه و عشق.. هر چه هست.. به قول پیر مراد " این نیز بگذرد " ...
۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه
نور امید
بی خبر یه روز اومد سر زد و رفت
خواب بودم وقتی اومد در زد و رفت
اومد و دید که دلم خوابه هنوز
نه نشسته روی بوم پر زد و رفت
اونیکه نور امیده
میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من
اون مثله صبح سپیده
اونیکه سه حرفه اسمش
اگه بشکنه طلسمش
من دوباره جون می گیرم
اون نباشه من میمیرم
گاهی عکسشو توی آب می بینم
دلمو واسش چه بی تاب می بینم
گاهی وقتا می بینم که اومده
نکنه بازم دارم خواب می بینم
اونیکه نور امیده
میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من
اون مثله صبح سپیده
اونیکه سه حرفه اسمش
اگه بشکنه طلسمش
من دوباره جون می گیرم
اون نباشه من میمیرم
اونیکه نور امیده
میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من
اون مثله صبح سپیده
اونیکه سه حرفه اسمش
اگه بشکنه طلسمش
من دوباره جون می گیرم
اون نباشه من میمیرم
خواب بودم وقتی اومد در زد و رفت
اومد و دید که دلم خوابه هنوز
نه نشسته روی بوم پر زد و رفت
اونیکه نور امیده
میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من
اون مثله صبح سپیده
اونیکه سه حرفه اسمش
اگه بشکنه طلسمش
من دوباره جون می گیرم
اون نباشه من میمیرم
گاهی عکسشو توی آب می بینم
دلمو واسش چه بی تاب می بینم
گاهی وقتا می بینم که اومده
نکنه بازم دارم خواب می بینم
اونیکه نور امیده
میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من
اون مثله صبح سپیده
اونیکه سه حرفه اسمش
اگه بشکنه طلسمش
من دوباره جون می گیرم
اون نباشه من میمیرم
اونیکه نور امیده
میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من
اون مثله صبح سپیده
اونیکه سه حرفه اسمش
اگه بشکنه طلسمش
من دوباره جون می گیرم
اون نباشه من میمیرم
وقتی این آهنگ رو میشنوم احساس خیلی خوبی دارم
فوق العاده
نه حالا فکر کنید واسه خاطر این بیته که میگه: «اونیکه سه حرفه اسمش !!!» نه اصلا !!!
آخه می دونین خیلی خوبه واسه آدم شعر بخونن !
اونم امیر که واقعا فوق العاده اجرا کرد
---
آپلود کردم ندیدین ببینین خب !
دانلود
۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه
ملته داریم ؟!؟!؟!
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش بیشتر از اینکه به بالا بردن فرهنگشان بیندیشند به بالا بردن بینی شان می اندیشند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش به فروهر -نشان اصیل ایران باستان- عقاب می گویند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش یکی از تفریحاتشان تماشای صحنه ی اعدام از نزدیک است ولو 5 صبح !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش زمانی که در حال تجاوز و کشته شدن هستند خواننده ای ترانه ی "همه چی آرومه ... !!!" را می خواند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش دنبال تمدن گمشده ای هستند ولی خودشان حتی حاضر به خرید یک گل از کودکان کار نیستند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش فرق بین عادت و عشق را نمی دانند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش هنوز هم فکر می کنند که اگر کف دستشان بخارد معنایش این است که پول بدست خواهند آورد !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش تا زمانیکه ازدواج نکردند به دنبال فرار از تنهایی و پس از ازدواج به دنبال تنهایی هستند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش مردانگی را تنها در توانایی تولید مثل می دانند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش فکر می کنند که زندگی می کنند ولی تنها صبح را به شب می رسانند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش در یک روز صد عدد دی وی دی ویندوز سون را رایت می کنند ولی عذاب وجدان نمی گیرند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش برای خرید کتاب به مسجد و برای خواندن نماز به دانشگاه می روند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش برای به بهشت رفتن سالی حداقل یکبار به حج می روند !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش هنوز اعتقاد دارند که در هر توالت باید یک عدد آفتابه وجود داشته باشد !
من در کشوری زندگی میکنم که مردمش نمی فهمند که من هم وجود دارم ... نفس می کشم ... و مانند آن ها نیازهایی دارم...
پ.ن1: جملات قصار بالا از خودم بود کسی که هیچ وقت شوخی و جدیش مشخص نی(=نیست) !
پ.ن2: دلخورم ... دلم گرفته... خلاصه هرچی که هست اگه همین یه تیکه جا هم نداشتم که دیگه هیچی ! واقعا آدم 100 تا دوست استریت داشته باشه ها ولی یکی هم حس از همشون بیشتر ارزش داره ! به خدا ... !!!
۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه
اون آقاهه !
پرسید شبی زحال من دلدارم
گفتم که ز رنگ و روی تو بیزارم
گفتا نکنه دو تا شده شلوارت؟!
گفتم پ ن پ فقط تو رو دوس دارم!
گفتم که ز رنگ و روی تو بیزارم
گفتا نکنه دو تا شده شلوارت؟!
گفتم پ ن پ فقط تو رو دوس دارم!
***********************
بعضی مواقع یه خاطره ی بد یا یه رفتار ناشایست از یه نفر می تونه سالها به کابوسی برای آدم تبدیل بشه
توی داستان هایی که از گذشتم توی این وب منتشر کردم شاید دیده باشید که گفتم در دوران راهنمایی نه تنها مشکلی در مورد مدرسه و درس نداشتم بلکه دوران خوب و متفاوتی برام بود
ولی در مورد ناظم مدرسه براتون نگفتم !
راستش من یه رفیقی دارم که حدودا 2 سالی از من بزرگتره
دوران راهنمایی رو با هم توی یه مدرسه می رفتیم
اون نیمه ی دومی بود و من نیمه ی اولی و بطبع یه سال تحصیلی ازم بالاتر بود
آدم نسبتا خجالتی و نسبتا مذهبی هم هست
مثل من هم مبصر و همه کاره ی مدرسه نبود سرش به کار خودش بود و بس
نمراتش هم خوب بود
اینا رو گفتم تا کمی با شخصیتش آشنا بشید
توی اون مدرسه ناظمی داشتیم سی و چند ساله که خب مثل باقی پرسنل رابطه ی نزدیک خانوادگی هم با هم داشتیم و جلوی من سوتی نمی داد
ولی همون موقعی که سال اول بودم دیدم که بعضی از بچه هایی که سر کلاس شلوغ می کنن رو می بره قسمت پشتی حیاط مدرسه
برام خیلی جالب بود که چرا همیشه پسرهای خوشگل رو می بره
تا اینکه از یکی از بچه های سال سوم که منو میشناخت پیگیر ماجرا شدم که اونم پاسخم رو با یه لبخند داد و گفت می فهمی !
درجه ی فضولیم زده بود بالا
تا اینکه یه روز دیدم یکی از بچه هایی که بعدها هم محله ای هم شدیم رو داره با خودش می بره البته اینو بگم که هیچ وقت با زور نبود و همیشه با نوازش و قربون صدقه رفتن می بردشون !
خلاصه منم یواشکی دنبالشون رفتم
خب اولش برام خیلی شوک آور بود که چطور یه آدمی که وظیفش تربیت روح و روان یه بچست می تونه اینقدر پست باشه
اون بچه ها رو می برد و ترتیبشونو می داد
از اون روز به بعد دیگه هیچ دانش آموزی رو به دفتر معرفی نکردم ، در مورد این قضیه هم با هیچ کس صحبت نکردم تا همین الان که دارم بازگوش می کنم
پسر ها تو دوره ی راهنمایی و دبیرستان کنجکاوترین جانداران روی زمین هستن !
همین کنجکاوی باعث شد که بچه های دیگه هم برن دنبالشون و ببینن که چی کار می کنن
و این مساله مثل توپ توی مدرسه ی به اصطلاح نمونه مردمی به صدا دراومد و همه حتی والدین بچه ها هم قضیه رو فهمیدن و بعضی ها خواستار انتقال بچه هاشون به مدرسه ی دیگه ای شدن
خبر به مدیر مدرسه رسید و اون هم براش یک شرط گذاشت
گفت که باید زن بگیری !
گفت اگه زن نگیری نه تنها از این مدرسه بلکه از آموزش و پرورش اخراج میشی!
این مساله رو تنها پرسنل می دونستن و من !
هیچ کدوم از بچه ها نمی دونستن حالا بماند که چه جوری !
این مثلا آقای محترم هم پذیرفت که زن بگیره
خلاصه مامانه هم رفت دنبال یه دختر و با همون هم ازدواج کرد
از اون روز به بعد هر روز صبح که به مدرسه میومد توی دفتر مدرسه 20 دقیقه فقط غر می زد
و از زندگی بدش شکایت می کرد
خلاصه زنش هم نتونست دووم بیاره و بچه دوست داشت ولی ایشون دوست نداشتن و همین مساله هم باعث شد که زنش بره و از دادگاه تقاضای طلاق کنه
بعد از گرفتن آزمایش از هر دو متوجه شدن که این آقا بچه دار نمیشه
همین سند هم کافی بود تا دادگاه حکم طلاق رو صادر کنه
مدیر مدرسه هم دووم نیاورد و اونو به مدرسه ی سطح پایین تر تبعید کرد
چند وقت پیش داشتم با همون دوستم که اول پست بهتون گفتم صحبت می کردم
تا اینکه یهو این آقای ناظم رو دیدیم
بعدش این دوستم روشو برگردوند تا رد بشه
قضیه رو ازش جویا شدم و اون هم گفت که این هم مثل بعضی ها مریضه !
مریضه؟! یعنی چی؟
آره همجنسبازه !
چی؟ چی داری میگی؟
آره من خودم بارها دیدم مگه نمی دونی همه ی بچه ها می دونستن !
من خودم رو زدم به اون راه و تظاهر کردم که چیزی نمی دونم و ازش پرسیدم چرا اینو میگی؟
اینم شروع کرد به جمع بستن کل آدم های همجنسگرا با این آدم
منم ساعت ها باهاش صحبت کردم دلیل آوردم بحث کردم
ولی اون از مواضعش کوتاه نمیومد
میگفت هرچی رو بگی من قبول می کنم ولی این یکی رو نه
تو که نمی دونی این چه کارایی می کرد
تو چرا از این کارش دفاع می کنی؟
من که دفاع نکردم من خودم از این کارش متنفرم که بچه های مردم رو توی اون سن به اون کارها وادار می کرد
اما فایده ای نداشت و همیشه من هر حرفی که در دفاع از حقوق همجنسگرا ها می گفتم ایشون وصلش میکرد به اون آقا
واقعا بعضی موقع ها آدم می مونه که چی باید بگه
و اصلا چی درسته و چی غلطه !
بعد از این که اون همه باهاش صحبت کردم حالا حس می کنم که کمی واقع بین تر شده
ولی بازم جای کار داره
دلم می خواد بعضی موقع ها ...
بی خیال
پ.ن: در پایان باید روز جهانی كوروش بزرگ رو به همه ی ایرانی ها تبریک و فرخنده باد بگم و چه قدر خوب میشد که در آستانه ی این روز همه ی وبلاگ ها و وب سایت ها یک خط هم که شده در مورد این بزرگ مرد تاریخ بنویسن یا حداقل عکس پروفایلشونو در فیس بوک به نمادهای کوروش بزرگ تغییر بدن
اینم یه هدیه ی کوچیک به مناسبت این روز بزرگ
دانلود در جستجوی زیبنده های کوروش بزرگ با لینک مستقیم
توی داستان هایی که از گذشتم توی این وب منتشر کردم شاید دیده باشید که گفتم در دوران راهنمایی نه تنها مشکلی در مورد مدرسه و درس نداشتم بلکه دوران خوب و متفاوتی برام بود
ولی در مورد ناظم مدرسه براتون نگفتم !
راستش من یه رفیقی دارم که حدودا 2 سالی از من بزرگتره
دوران راهنمایی رو با هم توی یه مدرسه می رفتیم
اون نیمه ی دومی بود و من نیمه ی اولی و بطبع یه سال تحصیلی ازم بالاتر بود
آدم نسبتا خجالتی و نسبتا مذهبی هم هست
مثل من هم مبصر و همه کاره ی مدرسه نبود سرش به کار خودش بود و بس
نمراتش هم خوب بود
اینا رو گفتم تا کمی با شخصیتش آشنا بشید
توی اون مدرسه ناظمی داشتیم سی و چند ساله که خب مثل باقی پرسنل رابطه ی نزدیک خانوادگی هم با هم داشتیم و جلوی من سوتی نمی داد
ولی همون موقعی که سال اول بودم دیدم که بعضی از بچه هایی که سر کلاس شلوغ می کنن رو می بره قسمت پشتی حیاط مدرسه
برام خیلی جالب بود که چرا همیشه پسرهای خوشگل رو می بره
تا اینکه از یکی از بچه های سال سوم که منو میشناخت پیگیر ماجرا شدم که اونم پاسخم رو با یه لبخند داد و گفت می فهمی !
درجه ی فضولیم زده بود بالا
تا اینکه یه روز دیدم یکی از بچه هایی که بعدها هم محله ای هم شدیم رو داره با خودش می بره البته اینو بگم که هیچ وقت با زور نبود و همیشه با نوازش و قربون صدقه رفتن می بردشون !
خلاصه منم یواشکی دنبالشون رفتم
خب اولش برام خیلی شوک آور بود که چطور یه آدمی که وظیفش تربیت روح و روان یه بچست می تونه اینقدر پست باشه
اون بچه ها رو می برد و ترتیبشونو می داد
از اون روز به بعد دیگه هیچ دانش آموزی رو به دفتر معرفی نکردم ، در مورد این قضیه هم با هیچ کس صحبت نکردم تا همین الان که دارم بازگوش می کنم
پسر ها تو دوره ی راهنمایی و دبیرستان کنجکاوترین جانداران روی زمین هستن !
همین کنجکاوی باعث شد که بچه های دیگه هم برن دنبالشون و ببینن که چی کار می کنن
و این مساله مثل توپ توی مدرسه ی به اصطلاح نمونه مردمی به صدا دراومد و همه حتی والدین بچه ها هم قضیه رو فهمیدن و بعضی ها خواستار انتقال بچه هاشون به مدرسه ی دیگه ای شدن
خبر به مدیر مدرسه رسید و اون هم براش یک شرط گذاشت
گفت که باید زن بگیری !
گفت اگه زن نگیری نه تنها از این مدرسه بلکه از آموزش و پرورش اخراج میشی!
این مساله رو تنها پرسنل می دونستن و من !
هیچ کدوم از بچه ها نمی دونستن حالا بماند که چه جوری !
این مثلا آقای محترم هم پذیرفت که زن بگیره
خلاصه مامانه هم رفت دنبال یه دختر و با همون هم ازدواج کرد
از اون روز به بعد هر روز صبح که به مدرسه میومد توی دفتر مدرسه 20 دقیقه فقط غر می زد
و از زندگی بدش شکایت می کرد
خلاصه زنش هم نتونست دووم بیاره و بچه دوست داشت ولی ایشون دوست نداشتن و همین مساله هم باعث شد که زنش بره و از دادگاه تقاضای طلاق کنه
بعد از گرفتن آزمایش از هر دو متوجه شدن که این آقا بچه دار نمیشه
همین سند هم کافی بود تا دادگاه حکم طلاق رو صادر کنه
مدیر مدرسه هم دووم نیاورد و اونو به مدرسه ی سطح پایین تر تبعید کرد
چند وقت پیش داشتم با همون دوستم که اول پست بهتون گفتم صحبت می کردم
تا اینکه یهو این آقای ناظم رو دیدیم
بعدش این دوستم روشو برگردوند تا رد بشه
قضیه رو ازش جویا شدم و اون هم گفت که این هم مثل بعضی ها مریضه !
مریضه؟! یعنی چی؟
آره همجنسبازه !
چی؟ چی داری میگی؟
آره من خودم بارها دیدم مگه نمی دونی همه ی بچه ها می دونستن !
من خودم رو زدم به اون راه و تظاهر کردم که چیزی نمی دونم و ازش پرسیدم چرا اینو میگی؟
اینم شروع کرد به جمع بستن کل آدم های همجنسگرا با این آدم
منم ساعت ها باهاش صحبت کردم دلیل آوردم بحث کردم
ولی اون از مواضعش کوتاه نمیومد
میگفت هرچی رو بگی من قبول می کنم ولی این یکی رو نه
تو که نمی دونی این چه کارایی می کرد
تو چرا از این کارش دفاع می کنی؟
من که دفاع نکردم من خودم از این کارش متنفرم که بچه های مردم رو توی اون سن به اون کارها وادار می کرد
اما فایده ای نداشت و همیشه من هر حرفی که در دفاع از حقوق همجنسگرا ها می گفتم ایشون وصلش میکرد به اون آقا
واقعا بعضی موقع ها آدم می مونه که چی باید بگه
و اصلا چی درسته و چی غلطه !
بعد از این که اون همه باهاش صحبت کردم حالا حس می کنم که کمی واقع بین تر شده
ولی بازم جای کار داره
دلم می خواد بعضی موقع ها ...
بی خیال
پ.ن: در پایان باید روز جهانی كوروش بزرگ رو به همه ی ایرانی ها تبریک و فرخنده باد بگم و چه قدر خوب میشد که در آستانه ی این روز همه ی وبلاگ ها و وب سایت ها یک خط هم که شده در مورد این بزرگ مرد تاریخ بنویسن یا حداقل عکس پروفایلشونو در فیس بوک به نمادهای کوروش بزرگ تغییر بدن
اینم یه هدیه ی کوچیک به مناسبت این روز بزرگ
دانلود در جستجوی زیبنده های کوروش بزرگ با لینک مستقیم
۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه
یه حرفایی هست
یه حرفایی همیشه هست / که از درد توی سینست
مثه رپ خونی شاهین / پر از عشق و پر از کینست
پر از ناگفته هایی که / خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاقت نمیاره / همه حرفامونو میگه
مثه رپ خونی شاهین / پر از عشق و پر از کینست
پر از ناگفته هایی که / خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاقت نمیاره / همه حرفامونو میگه
هممون همیشه یه حرفایی رو داریم که نمیشه به هرکی زد
ولی بعضی موقع ها دیگه هیچ سنگری برای آدم نمیمونه جز وبلاگ نویسی
که بیشتر برای من جنبه ی خاطره نویسی داره
این پست بالا رو توی فیس بوکم هم گذاشتم
خیلی شعرهای شاهین رو دوست دارم همون قدر که شعرهای رها و فروغ رو دوست دارم
می دونم که بیشترتون آکادمی موسیقی گوگوش رو دنبال می کنین
دیشب آهنگ دسته جمعیشونو اجرا کردن
منم دلم نیومد هم لینک مستقیمشو براتون گذاشتم هم خودم توی مدیافایر آپلود کردم دانلود کنین و لذت برین
شعرش از رها اعتمادی ، آهنگساز : بابک سعیدی ، خوانندگان: فریبرز (نفس من !!! ) ، آرمین ، مهران ، ماهان ، شیما ، آوا ، امیر ، شهرزاد ، آوش ، کاترین
آهنگ یه حرفایی:
لینک مستقیم :::
Googoosh Music Academy – Ye Harfaei
Googoosh Music Academy – Ye Harfaei
Googoosh Music Academy – Ye Harfaei
آهنگ با كيفيت WMA 20
Googoosh Music Academy – Ye Harfaei
Googoosh Music Academy – Ye Harfaei
----------------------------------------------------
دانلود از سرور مدیا فایر با کیفیت 192 MP3
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و فکر کردن به گذشته ، حال و آینده ی زندگیم تصمیم گرفتم که فعلا به پیدا کردن نیمه ی گمشدم فکر نکنم
آخه پسر تو رو چه به این غلطا هنوز دهنت بوی شیر میده بچه !!!
حس می کنم هنوز موقش نرسیده و زوده !
اشتراک در:
پستها (Atom)



